فاصله ها که زیاد میشود من گم میشوم... من از فاصله ها بیزارم... میترسم... رها میشوم در خلایی که ظلمت مشخصه بارز آن است... من در خلا میمیرم... اکسیژنی نیست... خفه میشوم از سکوت... حلق آویز میشوم با آرامش دروغین... خفه میشوم از فریاد نزدن... متوجهی؟!... من در خلا میمیرم... بارها به تو گفته ام ... از تو خواسته ام... اگر من ایستادم... اگر من نشستم... تو نایست... تو ننشین... تو که نگاهم کنی باتریهای من دوباره شارژ میشود... پرتو نگاه تو همان اشعه های خورشیدی است که مرا دوباره شارژ میکند... پس خواهش میکنم تو تلافی نکن... من اگر خسته شدم... من اگر درمانده شدم... تو دستانم را بگیر... بلندم کن... در گوشم زمزمه کن... بگو و خسته نشو... بگو چرا که خصلت فراموشکاری در ذات من است... خسته نشو از یادآوری این نکته که همیشه با منی... بگذار تا با پرتو محبت تو دوباره بلند شوم... دوباره جان بگیرم... دوباره حرکت کنم... من منتظرم ... منتظر دستانی که دستم را بگیرند و دوباره بلندم کنند... منتظر نگاهی که مرا بخواند ... مرا به دویدنی سخت بخواند... به کاهش فاصله ها...
من از فاصله ها بیزارم... مرا بخوان مهم نیست اگر با دلشکستنی سخت باشد... دل را داده ای که هزارباره ویرانش کنی... که باید ویران شود تا بنای جدیدی بر آن بلند شود... بنایی زیباتر و بلندتر... مرا بخوان ... با بارقه امیدی... بارقه امیدی که با آن بنای دل دوباره روشن شود... زینت شود... آراسته شود برای حضورت... مرا بخوان... مهم نیست با دلشکستنی یا با دادن امیدی... فقط مرا بخوان... من از فاصله ها بیزارم... من در فاصله ها گم میشوم......


قرآن ! من شرمنده توام
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
امروز طوری در خیابان قدم میزدم که گویی هیچکس را نمیدیدم.هیچ صدایی را نمیشنیدم.آنقدر در خود محو بودم که حتی هوای آکنده از سرب را حس نمیکردم.جند روزی با خود غریبم.در خود فرو رفته و به سرنوشت فکر میکنم.اصلا آیا سرنوشتی هست یا ما برای رها شدن از تلاش پدیده ای بنام سرنوشت را بوجود آورده ایم!!! با اینکه به آن اعتقاد ندارم اما این روزها بدجور به آن وابسته شدم.تا حالا با خود خلوت کردی؟دنیای عجیبیست تنها بودن و بخود فکر کردن.خیلی عجیب.تازه میفهمی چه دنیای غریبیست این دنیا!!!!!!!!
دنیای خشم و وحشت و جنگ.دنیای دروغ و دروغ و دروغ......
پ ن: من چشم خورده ام ..من تکه تکه از دست رفته ام در روز روزگار زندگانیم
چند وقته که سکوت عجیبی توی وجودمه سکوتی که پر از حرفه ناگفتس شایدم احساس میکنم که سکوت بهتر از ...برای همین حس نوشتن ندارم و نمیتونم بنویسم
کی میتونه سکوت منو بخونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چراغی در دور دست وجودم سوسو میزند
کسی فریاد میزند
با صدای بی صدا
آری این صدای سکوت من است که می شنوی
پ ن: همش نشستیم،فکر می کنیم ،فردا این کارو میکنم،اون کارو میکنم هیچ کاری نمی کنیم،آخرش می میر یم.راحت
کوه باید شد و ماند ،
رود باید شد و رفت ،
دشت باید شد و خواند .
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز ،
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد ،
درد را باید گفت .
سخن از مهر من و جور تو نیست ،
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است ،
و عبث بودن پندار سرورآور مهر ،
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سلام! اینا رو نوشتم تا بدونی عشق وسیله رسیدن به خداست.پس بخون باشه!!!
قیمت یه روز بارونی چنده؟ یه بعد از ظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟ حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی؟ پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟ اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده نگاه کنی بوته اش ازت پول بلیت نمیگیره. چرا وقتی رعد وبرق می یاد از زیر درخت فرار می کنی؟ می ترسی برقش بگیردت.نه اون می خواد ابهتشو نشونت بده. آخه بعضی وقت ها یادمون می ره چرا بارون می یاد.این جوری فقط می خواد بگه که منم هستم.فراموش نکن که به خاطر همین بارون که بعضی وقت ها کلافه ات می کنه که اه چه بی موقع شروع شد کاش چتر داشتم دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک میزنه. هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه ؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودشو روی سر ما گریه می کنه؟ اون قدر که دیگه برای خودش چیزی نمی مونه و نابود میشه. هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟ هیچ وقت شده از خورشید بپرسی گه چرا ذره ذره وجودشو انرژی میکنه و به موجودات می بخشه. ماهانه می گیره یا قرار دادی کار میکنه؟ چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته میشه؟ بابت این کارش حقوق میگیره؟ چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمیاد؟ چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟ تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بنشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بلیت بدی؟ قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو میتونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی. قیمت بلیتش دل تومن! خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتاب گردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی . گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمیشه بلکه پررنگ تر و زنده تر هم میشن. لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی چون خاک روشو شبنم صبح پاک میکنه و می بره. تو که قیمت همه چیزو با پول میسنجی تا حالا شده که از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده؟ یه چشم سالم چنده؟ چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خیلی خنده داره نه؟ و خیلی سوال ها مثل اینکه شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه؟ اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی ها یی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟ چی خیال کردی ؟ پشت قباله ات که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی! اینا همه لطفه ... همه نعمته... که جنابعالی به حساب حقوق خودت میذاری . اگه صاحبش بخواد میتونه همه رو آنی ازت پس بگیره. اینو بدون که اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟ قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟ چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟ یا این که چقدر بدیم تا بابت یک کاستی که از صدای بلبل ضبط کردیم تحت پیگرد قانونی قرار نگیریم.اون وقت می فهمی که چرا داری توی دنیا وول میخوری؟؟؟
خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وا مونده وا بمونه....
تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره
ورنه خلاصی
خلاص!

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم ؟


